X
تبلیغات
یک فنجون چای با خدا

روی پرده خانه خدا

این آیه حک شده است:

"نبی عبادی انی انا الغفور الرحیم ..."

و من ...

هنوز و تا همیشه

به همین یک آیه دلخوشم ...

" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده مهربانم "



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | 0:31 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
از خدا پرسید :

اگر در سرنوشت ما همه چیز از

قبل نوشته ای

آرزو کردن چه سود دارد ؟

خداوند گفت
:
شاید در سرنوشت تو نوشته باشم

هر چه آرزو کرد



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن1392 | 0:25 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

بار خدایا  

از کوی تو بیرون نرود پای خیالم


نکند فرق به حالم


چه برانی چه بخوانی

چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی


نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی .



تاريخ : جمعه 4 بهمن1392 | 2:30 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

رفته بودیم رستوران , ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه

پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود
 یه جوان اومد تو رستوران ، یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوان

شروع كرد با گوشیش صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد

 رو كرد به همه ماها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه

 بهشون داده و  به صندوق دار رستوران  گفت این چند نفر  مهمون من

 هستن شیرینی بچم ، به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده !!!

اون با اصرار زیاد پول غذای همه رو حساب كرد و با غذای خودش كه

 سفارش داده بود از رستوران خارج شد...
--
 دیشب  رفتیم سینما كه ناگهان با تعجب همون مرد جوان رو دیدم

 با یه دختر بچه 4-5 ساله و با تعجب دیدم كه دختره داره اونو بابا خطاب میكنه

بهش سلام کردم ! من رو شناخت و رنگ و روش پرید ! من با طعنه

 بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگ شده
 
 گفت : اون جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین كه خودم

میدونم و خدای خودم با هزار خواهش جریان رو گفت :

 اون روز وقتی وارد رستوران شدم

داشتم دستهام رو میشستم که صدای اون پیرمرد و پیر زن

رو شنیدم ... البته اونا نمیتونستن منو ببینن ، پیرزن گفت

كاشكی میشد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه

 بخوریم ! الان یه ساله كه ماهیچه نخوردم .پیر مرد گفت :

ببین اومدی نسازیها ! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و

برگردیم خونه. من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر

اینكه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده

 كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد و گفت چی میل دارین

پیرمرد جواب داد : پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا

 سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار

 تمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم میمیرم

 اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیرزن بتونه

 یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره ، همین !
--
ازش پرسیدم كه : چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ؟!

ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم

گفت : پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم

 رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نكنم

این و گفت و رفت !

واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمید !



تاريخ : پنجشنبه 3 بهمن1392 | 0:17 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

تا کجا به خدا امید داشته باشم؟ 

برخی می پرسند ما تو زندگی خیلی گناه کردیم ،

آیا خدا تو قرآن برای امیدواری به پذیرش توبه ما سخنی گفته یا نه؟

همان گونه كه انسان همیشه باید به رحمت و مغفرت الهی امیدوار باشد

باید از عذاب و غضب او نیز ترسناك باشد و این دو همانند دو بال كبوتری هستند كه

جهت پرواز به آن ها نیازمند می باشد..


بگو : اى بندگان من كه [با ارتكاب گناه] بر خود زیاده روى كردید !

از رحمت خدا نومید نشوید ، یقیناً خدا همه گناهان را مى‏آمرزد ؛

زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است ؛)

﴿سوره ی زمر آیه ٥٣﴾



تاريخ : یکشنبه 15 دی1392 | 2:39 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
نگران فردایت نباش


خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست 


ما اولین بار است كه بندگی میكنیم


ولی او قرنهاست که خدایی میكند


پس به خدایی او اعتماد کنیم



تاريخ : دوشنبه 9 دی1392 | 0:49 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدایا!!سرده این پایین از اون بالا تماشا کن


اگه میشه فقط گاهی بیا دست منو ها کن


خدایا سرده این پایین ببین دستامو میلرزه


دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه


خدا گاهی که دلتنگم از اون بالا تو می بینی


بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی؟


خدایا کسی نمی بینه که دنیا زیر چشماته


یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته


خدایا!!وقت برگشتن یه کم با من مدارا کن


شنیدم گرمه آغوشت اگه میشه منم جا کن



تاريخ : پنجشنبه 28 آذر1392 | 1:13 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
خدایا

من بنده خاکیت که آبرویی ندارم,

توروبه آبروی حسین(ع)

تو رو به پهلوی شکسته فاطمه(ع)

توروبه مقام وبزرگی مهدی(ع)

قسم میدم


همه روحاجت رواکن                  
همه روعاقبت بخیرکن



تاريخ : پنجشنبه 7 آذر1392 | 3:6 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
"خـــــــدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبـــــــران نمایم"

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.

می توانست، اما رسوایم نساخت. و مرا مورد قضاوت قرار نداد.

هر آن چه گفتم را باور کرد.

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت.

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

امّا مــــن !!!

هرگز حرف خدا را بـــــــــــــاور نکردم



تاريخ : شنبه 2 آذر1392 | 0:4 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

پرسیدم

 چرا اینقدر عاشقی وبه دیگران محبت میکنی و عشق میورزی

گفت انسان تجلی گاه صفات خداست ،

پس صفات خدا را باید در خود متجلی کرد،

 خدا هم محبت وهم عشق مطلق دارد

 پس چرا محبت وعشق خدایی که در وجودمان هست را

از بندگان خدا دریغ کنیم.....



تاريخ : جمعه 17 آبان1392 | 0:30 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدای تنهای من ♥

معبود من..

من زیبایتو در ماه دیدم ..

در ستارگان در غروب خورشید و نیز در طللوعش..

در صدای برخورد آب با سنگها در نظم طبیعت در گردش شب و روز..

من تورا دوس دارم نه به این خاطر که دوستم داشته باشی

بلکه به این خاطر که لایق دوست داشتنی..

خدایا تنهایی فقط واسه تو اومده

ببخش اگه باهات این همه راحت حرف میزنم

اخه میدونم از جنس خودتم از روح خودتم وخوب میدونم که خیلی مهربونی..

خدایا تنهایی فقط واسه تو اومده پس مرا در اوج تنهاییام تنهام نزار♥



تاريخ : شنبه 11 آبان1392 | 1:26 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |


ای خدایا 

ای رحمانا و ای رحیما و ای غفورا

می دانم آلودگی زیاد است و گناهم کثیر ولی

بخشش تو بزرگتر از تمامی گناهان من است.


پس تو را به محمد(ص) و آل محمد(ص) قسمت می دهم

که مرا ببخشی. اللهم رزقنا توفیق شهاده فی سبیل.


الهم اجعل محیای محیای محمدا و آل محمد و مماتی ممات محمدا و آل محمد.

(مناجات یک شهید در زمستان 66)





تاريخ : دوشنبه 15 مهر1392 | 1:44 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﻢ

ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ، ﺍﻣﺎ ﻧﺸﺎﻧﻢ ﻧﺪﻩ

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺎ ﻫﻢ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﻢ ﺑﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ . . .


(از مریم عرب پور)



تاريخ : دوشنبه 15 مهر1392 | 1:2 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ

ﻣﺮﺍ ﻭﺍﺳﻄﻪ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ ﮐﻦ

ﺗﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﺕ ﺍﺳﺖ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ ﮐﻨﻢ

ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﻭﮔﻨﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺒﺨﺸﺎﯾﻢ

ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺗﻔﺮﻗﻪ ﻭﺟﺪﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﭘﯿﻮﻧﺪ بزنم.



تاريخ : یکشنبه 14 مهر1392 | 2:2 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ....

ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ ﺍﮔﺮ ﮔﺎﻫﯽ

ﺯﺑﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺷﮑﺮﺕ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ !!...

ﺗﻘﺼﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ...

ﻗﺎﺻﺮ ﺍﺳﺖ

ﮐﻢ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺕ...

ﻟﮑﻨﺖ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮﺕ

ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ

ﺫﮐﺮ ﺧﯿﺮﺕ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ.

(از مریم عرب پور)



تاريخ : یکشنبه 14 مهر1392 | 0:58 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

قربون خدای

 بزرگم برم که اگه خطا کنم

نهایت قهرش بین دو اذانه دوباره صدام میکنه ،



تاريخ : جمعه 12 مهر1392 | 4:35 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
    روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه

     راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود

    که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند

     و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش

    گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه

    منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام

    شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت

    و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود

    حرکت کرد.

    سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت

    مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه

     دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی

    او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش

    ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت :

    ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا

    ببرم؟

    به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من

    سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش

    ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه

     اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت

    هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب

    که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در

    خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

    مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد

    و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد




تاريخ : جمعه 12 مهر1392 | 4:21 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
شگفتا از من که توکلم از مردم است
وتوقعم ازخـدا!

شگفتا از من که هرچه خواستم کرده ام،با لفظ اگر خـدا بخواهد!

شگفتا از من که تنها اندوه را به مهمانی خـدا می برم

و سهم شادی را نمیپردازم!

شگفتا ازمن که لقمه های مردم را میشمارم

و هدایای بیشمارخـدا را ازیاد میبرم!



تاريخ : یکشنبه 24 شهریور1392 | 2:41 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدا در مکان های دو از انتظار 

به دست افرادی دور از انتظار 

و در مواقعی تصور ناپذیر

معجزات خود را به انجام می رساند 

برای آن مهربان ِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد 

همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست



تاريخ : چهارشنبه 20 شهریور1392 | 11:19 بعد از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

روزی مردی خدمت امام جعفر صادق علیه السلام رفت و عرض کرد:

ای پسر رسول خدا، خدا را برایم ثابت کن.

امام به او فرمود: آیا تا به حال به مسافرت رفته ای؟

مرد عرض کرد: بلی، امام فرمود: سوار کشتی شده ای؟

مرد گفت: بلی

امام فرمود: آیا تا به حال اتفاق افتاده که کشتی شما

غرق شود و کشتی دیگری برای نجات شما موجود نباشد و

تو نیز شنا بلد نباشی که بتوانی خودت را نجات دهی؟

مرد گفت: بلی.

امام فرمود: آن موقع به چه چیز امید داری؟

مرد عرض کرد: وقتی از همه جا مایوس و نا امید می شدم و

می فهمیدم که دیگر کسی نیست که مرا نجات دهد ته قلبم

نوری می تابید و امیدوار می شدم که دستی از غیب بیرون آید و مرا نجات دهد.

امام لبخندی زد و فرمود: همان نیرویی که امیدوار بودی تو را نجات دهد

در حالی که هیچ وسیله ای برای نجات تو باقی نمانده بود،

همان خداست که در نا امیدی ها و بلاها به داد انسان می رسد و او را نجات می دهد.



تاريخ : پنجشنبه 14 شهریور1392 | 1:8 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
خدایا ! به من زیستنی عطا کن

که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای

که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

ومردنی عطا کن

که بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

(نظری از همراه مهربان -مهر-)



تاريخ : شنبه 2 شهریور1392 | 10:47 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدای من

زنده ام کن و به یادم بیاور که “عشق”

دست طلب به سوی دیگران دراز کردن نیست

بلکه عشق ، به “تو” رسیدن است



تاريخ : یکشنبه 27 مرداد1392 | 4:54 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
تا لحظه شکست

 به خدا ایمان داشته باش

خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید...



تاريخ : جمعه 4 مرداد1392 | 1:48 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
خدایای من

بابت هر شبی که بی شکر تو سر به بالین نهادم

بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم

بابت لحظات شادی که به یادت نبودم

بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم

بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر تو را دانستم

مرا ببخش . . .

از ( نظرات  یکی از دوستان با نام علی )




تاريخ : جمعه 4 مرداد1392 | 1:41 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
دنیای‎ ‎عجیبی‎ ‎شده است‎

برای‎ ‎دروغ هایمان ،‎ خدا را‎ ‎قسم‎ ‎میخوریم

 و به حرف‎ ‎راست‎ ‎که میرسیم ؛‎ می شود‎ ‎جان ِ تــو‎



تاريخ : جمعه 4 مرداد1392 | 1:28 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدای من!


چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!


چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!


ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش


چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.



تاريخ : جمعه 21 تیر1392 | 1:50 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدایا


تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟


تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟


تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.


کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.


بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.


و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.



تاريخ : جمعه 21 تیر1392 | 1:48 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدای من!


تو چقدر به من نزدیکی با این

همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.

تویی که اینقدر دلسوز منی!



تاريخ : جمعه 21 تیر1392 | 1:46 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
خدای من!

تو چقدر با من مهربانی با این

جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!

تو چقدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه

کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.




تاريخ : جمعه 21 تیر1392 | 1:45 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |

خدای من!


این منم و پستی و فرو مایگی ام.


و این تویی با بزرگی و کرامتت.


از من این می سزد و از تو آن



" چگونه ممکن است به ورطه ی نومیدی بیافتم  


در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."




تاريخ : جمعه 21 تیر1392 | 1:44 قبل از ظهر | نویسنده : ((بنده ی خدا)) |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.