تبليغاتX
خدا یار من است

خدا یار من است

درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟

اگربعضي افراد بي منطق و خود محورند:


تو همواره آنها را ببخش


اگر نسبت به ديگران مهرباني ولي آنها تو را به خودخواهي متهم مي كنند:


تو همواره مهربان باش

 


اگر صادق ويكرنگ هستي و ممكن است ديگران فريب دهند و از ديدگاه

خودشان تو را صادق نبينند:


تو همواره صادق ويكرنگ باش


اگر به شادابي دست يابي.ممكن است ديگران به تو حسادت كنند:


تو همواره شاد باش

 

 


اگر فردي موفق هستي و ممكن است ديگران نخواهند:


تو همواره بكوش تا موفق شوي



و اما



خوبي هاي امروز تو ممكن است فردا فراموش شود:


تو همواره خوب باش


هر آ نچه طي سالها ساخته اي ممكن است فردي در يك لحظه خراب كند:


تو همواره در حال ساختن باش


بهترين چيزي كه در توان داري اگر توسط ديگران تحقير شود:


تو همواره بهترين ها را هديه كن

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط بردیا |


به پايان فکر نکن...! انديشيدن به پايان هر چيز شيريني

 حضورش را تلخ ميکند... بگذار پايان تو را غافلگير کندمثل

 آغاز.. مثل دستگيره اي که ميچرخد و نميداند به کدامين

 سو. . . رنج ز اده عشق است و انسان نماد عشق..

عشق واقعي چيزي جز ايثار نيست و دوست داشتن

 

 پيونديست با ديگري براي رسيدن به نور

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط بردیا |


خدايا ميبيني که همچون بيد ميلرزم که

 نکنه به هيچ نيرزم.


خدايا خواندي تأخير کردم، فرمودي تقصير کردم،

 عمر برباد دادم و برتن خود بيداد کردم.


گناه کاريم درگذر، خدايا مگو چه کرده ايم که رسوا

 شويم


خدايا دستم گير که جز فضل تو پناهم نيست

 


+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط بردیا |


هر گاه خدا تو را به لبه ي پرتگاه هدايت کرد به خدا اطمينان کن چون يا تو را از پشت خواهد گرفت يا به تو پرواز کردن را خواهد اموخت


 


 

هرگز عشق را گدايي نکن معمولا چيز با ارزشي به گدا داده نمي شود

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط بردیا |


پيرمردي که ساليان است در تمام روزهاي زندگي اش در گوشه اي از خيابان  دستش به درخت و نظاره گر مردمي است که چه بي تفاوت از کنارش مي گذرند و گاه با نگاهي از دلسوزي و کمکي با چند سکه او را نظاره مي کنند و اين پير مرد يار هميشگي ان درخت کوچک کنار خيابان است. امروز هم او را ديدم که در چشمانش حرفهايي و سکوتي از ديدن تمام غمها و رنجهاي زندگي نهفته بود و زني که در کنارش در بين مردم و ماشينها مي گشت و اسپند خاموش را که بهانه اي بود براي گرفتن چند سکه که ايا براي گذران زندگي کافي است ؟
و چهره اش انقدر در نقاب پيچيده بود که چشمانش فرياد مي زد از شرم نداشتن و رنج.
و بر گوشه اي از دنياي به اين عظيمي مردماني هستند که ناني براي شب ندارند و جايي براي خواب ، در اين شبهاي سرد زمستان .  و تو چه ارام در اتاق گرم و در لاي پتوي نرم خود ارميده اي و ايا فقط يک لحظه ، حداقل به کودک کوچکي که الان دستانش را به دورش پيچيده و خود را در اغوش گرفته و با نفس سردش خود را گرم مي کند و پاي کوچکش که دمپايي از يادگار برادرش بر پاي دارد و انگشتان ريزش را در ان جمع کرده و در زير اين باران سرد مي لرزد ، فکر کرده اي ؟
او که عاشق اين است که نو بپوشد و چند کتاب زيبا را براي سواد خود تزئين کند و ياد بگيرد ، و خود را جزئي از انسانهاي معمول زندگي بداند . او که به راحتي به من و تو لبخند مي زند و در درونش خدا مي داند چه غوغايي از غمها و رنج روزگار نهفته است . او که به راحتي غرور خود را مي شکند و در برابرت خم مي شود و لباست را مي گيرد و التماس کنان از تو مي خواهد ايه اي از حفاظت هاي خداوند را که در دستش دارد بخري و در اعماق چشمانش چه مهر مهرباني نهفته است که ديگر نمي تواند از نداشتن ها و رنج خود غروري در ان جاي دهد .
و گاه مادري غمگين ، با کودکش در کنار خيابان ، گستره کوچکي از زندگي اش که يک کاسه کوچک است و کودکي خفته در اغوش را مي اورد که همه اميد او اين است که اين کاسه کوچک تا غروب خورشيد از سکه هاي مردمان روز پر شود . و چه قدر اين انسانها مظلومند و طالب محبت و گاه مردي با بدترين بيماري در بدن در گوشه اي ، اهنگي حزن انگيز از نواي غم زندگي را مي نوازد و به دلهاي سرد ما مي نشاند و به عبور رهگذران با حسرت مي نگرد و چشمان خسته اش به دستان سرد و با منت عابران خشکيده است.و ما انها را بر اساس شمايل رويشان ديوانه مي خوانيم ، حالي که او مي نوازد غم و درد زندگي را ولي من و تو نمي توانيم از دردهايمان بگوييم. و او چه ثروتمند است.
و هيچ کس احترام را براي انها باور نکرد ، چه با منت و غرور سکه هاي بي ارزش خود را بر روي انها پرت مي کنند اين عابران بيمار از  زندگي سرد.
اي ادميان زميني ؛ دنيا اين قدر کوچک است ، اين قدر کوچک و نزديک است که روزي شايد يکي از ما به دستهاي عابران چشم دوخته باشيم.و چرخه دنيا هميشه مي چرخد و شايد يک روز اين بي مهري و غرور قرعه را به نام تو اندازد ، که هر چه بگويي از اين دنيا بر مي ايد ، چون همه ما مساوي انسانيم .
پس به هوش باش و عاطفه را از روي مهر بر انها لبريز کن. !

مي دانم اينقدر بي اعتماد شده ايم که هر کدام از اين بينوايان را مي بينيم انگ اعتياد و غارتگر را بر انها مي نهيم ، چون گاه از صداقت مهرما، بي صفتاني سوء بردند ، ولي اين کودک کوچک چه گناهي دارد که او را وادار به گدايي کرده اند ؟  غرور کوچکش چه گناهي کرده است که بايد جلوي من و تو خم شود و بشکند ؟
و ما چه بي تفاوت از کنار همه انها مي گذريم !

مي دانم در ته وجودتان مهر نهفته است و هنگامي که روي بر مي گردانيم وجدانمان درد مي گيرد و مي گوييم : اي کاش کمک مي کرديم و گاه از اين سکه کوچکي که برايش مي گذاريم و احساس شادي در ما پديدار مي شود ، که شايد از خريدن شيک ترين اجناس روزمره برتر باشد
.
و خدا همه اين لحظه ها را شاهد است و مي بالد به انسان خود.

او بيمار را افريد، تا درد را به من بگويد تا من قدر سالم بودنم را بدانم و بيهوده اين زيستن را هدر ندهم.
او فقير را افريد ،تا من توانگر بدانم که روزي همه چيز را مي شود از دست داد.
او غني را افريد ،تا من فقير بدانم که مي شود با کوشش در اين زندگي به همه چيز رسيد.
او غم را افريد، تا من طعم لبخند را چه شيرين بر دل نگاهدارم و ارج نهم .
و او از افرينش، حرفها دارد که من و تو راز زيستن را بايد بيابيم و حرفهاي خدايمان را کشف کنيم.

و درک اين کودک فقير يک حرف از هزاران حرف زندگي و صاحب زندگي است

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط بردیا |


يک با يک برابر نيست

معلم پاي تخته داد مي زد


صورتش از خشم گلگون بود


ودستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود


ولي آخر کلاسيها ،


لواشک بين خود تقسيم مي کردند


وآن يک در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد


براي اينکه بيخود هاي وهوي مي کرد وبا آن شور بي پايان،


تساويهاي جبري را نشان مي داد


با خطي خوانابه روي تخته اي کز ظلمتي تاريک غمگين بود


تساوي را چنين نوشت:


يک با يک برابر هست.


از ميان جمع شاگردان يکي برخواست،


هميشه يک نفر بايد بپا خيزد...


به آرامي سخن سر داد:


تساوي اشتباهي فاحش و محض است.


نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد:


اگر يک فرد انسان ،واحد يک بود


آيا باز يک با يک برابر بود؟...

سکوت مدهشي بود و سئوالي سخت.

معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود


و او با پوزخندي گفت:


اگر يک فرد انسان،واحد يک بود


آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود


وآنکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود


اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون ،چون قرص مه مي داشت بالا بود


و آن سيه چرده که مي ناليد پايين بود؟...


اگر يک فرد انسان واحد يک بود،


اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود


نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي گرديد؟...


يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟...


يک اگر با يک برابر بود


پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟...

يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟...


يک اگر با يک برابر بود


پس چه کس آزادگان رادر قفس مي کرد؟...


معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:


يک با يک برابر نيست
     

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط بردیا |


زيباترين قلب


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .


ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

+ نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط بردیا |


وقتي چيزي تازه در مي زند، دربگشا!

تازه، ناآشناست

ممکن است دوست باشد يا دشمن

کسي چه ميداند؟

راهي براي شناسايي نيست!

تنها راه شناخت، اجازه ي ورود به آن است

تو قادر نيستي آن را رد کني

چون با کهنه نمي تواني چيزي را جستجو کني

کهنه آشناست، ولي نا اميد کننده...

چه طور مي توانيم تازه شويم؟

شهامت لازم است

نه شهامتي عادي،

شهامت فوق العاده لازم است

دنيا پر از ترسوهاست

بنابراين مردم از رشد بازمانده اند

چه طور مي تواني رشد کني در حالي که مي ترسي؟؟

در هر فرصت جديدي عقب نشيني مي کني

چشمانت را مي بندي...

چه طور مي تواني وجود داشته باشي؟؟

به خاطر بسپار:

هر چيز تازه اي که به زندگي وارد مي شود،پيامي از طرف خداست...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط بردیا |


بخوان ما را

منم پروردگارت

خالقت از ذره اي ناچيز

صدايم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را .. علم را .. من هديه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زيبايت

منم نزديک تر از تو به تو

اينک صدايم کن

رها کن غير ما .. سوي ما باز آ

منم پروردگار پاک بي همتا

منم زيبا .. که زيبا بنده ام را دوست مي دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو مي گويد

تو را در بيکران دنياي تنهايان ... رهايت من نخواهم کرد

بساط روزي خود را به من بسپار

رها کن غصه يک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگي طي کن

عزيزا .. من خدايي خوب مي دانم

تو دعوت کن مرا بر خود ... به اشکي، يا خدايي ميهمانم کن

که من چشمان اشک آلودت را دوست مي دارم

طلب کن خالق خود را ... بجو ما را ... تو خواهي يافت

که عاشق مي شوي بر ما ... و عاشق مي شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم ... آهسته مي گويم خدايي عالمي دارد

قسم بر عاشقان پاک با ايمان ...قسم بر اسب هاي خسته در ميدان

تو را در بهترين اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ... تکيه کن بر من

قسم بر روز.. هنگامي که عالم را بگيرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهايت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که مي گويد که تو خواندن نمي داني؟

تو بگشا لب ... تو غير از ما خداي ديگري داري؟

رها کن غير ما را

آشتي کن با خداي خود ...تو غير از ما چه مي جويي؟

تو با هر کس به جز با ما چه مي گويي؟

و تو بي من چه داري؟ هيچ!

بگو با ما چه کم داري عزيزم .. هيچ!

هزاران کهکشان و کوه و دريا را

و خورشيد و گياه و نور و هستي را

براي جلوه خود آفريدم من

ولي وقتي تو را من آفريدم ... بر خودم احسنت مي گفتم

تويي زيباتر از خورشيد زيبايم

تويي والاترين مهمان دنيايم

نمي خواني چرا ما را؟ ... مگر آيا کسي هم با خدايش قهر مي گردد؟!

هزاران توبه ات را گرچه بشکستي

ببينم من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختيت خواندي مرا،

اما به روز شاديت يک لحظه هم يادم نمي کردي،

به رويت بندة من هيچ آوردم؟

که مي ترساندت از من؟

رها کن آن خداي دور ... آن نامهربان معبود ... آن مخلوق خود را

اين منم پروردگار مهربانت ... خالقت

اينک صدايم کن مرا .. با قطره اشکي

به پيش آور دو دست خالي خود را

با زبان بسته ات کاري ندارم

ليک غوغاي دل بشکسته ات را من شنيدم

غريب اين زمين خاکيم ... آيا عزيزم حاجتي داري؟

تويي از ما ... کنون برگشته اي اما

کلام آشتي را تو نمي داني؟

ببين چشمان خيست آيا گفته اي دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوي ما

اينک وضويي کن ... خجالت مي کشي از من؟

بگو ..جز من کس ديگر نمي فهمد

به نجوايي صدايم کن

بدان آغوش من بازست ... براي درک آغوشم

شروع کن .. يک قدم با تو .. تمام گام هاي مانده اش با من .......

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط بردیا |


جنگجوي کوچک خدا

  

حتي اگر بسيار نحيف و ناتواني، باز هم مي تواني درهاي بهشت را باز کني. حتي اگر بي نهايت کوچک و ناچيزي، باز هم مي تواني به ملکوت آسمان برسي. حتي اگر فقط يک روز فرصت داشته باشي، باز هم مي تواني کاري بزرگ کني، آنقدر بزرگ که هرگز کسي فراموشش نکند. اينها را پشه اي مي گفت که روي برگي سبز بر بلندترين شاخه درختي در بهشت نشسته بود.

پشه مي گفت: آدم ها فکر مي کنند تنها آنها مي توانند به بهشت بيايند. اما اشتباه مي کنند و نمي دانند که مورچه ها هم مي توانند به بهشت بيايند. نهنگ هاي غول پيکر و کلاغ هاي سياه ، گوسفندها و گرگ ها هم همينطور.
يک عصاي قديمي، يک چاقوي زنگ زده، يک قاليچه نخ نما هم مي تواند به بهشت بيايد، به شرط آنکه کاري کند، به شرط آنکه خدا را در چيزي ياري کند.
پشه ها زود به دنيا مي آيند و زود از دنيا مي روند. مهلت بودنشان خيلي کم است. من ولي دلم مي خواست در همين مهلت کوتاه با همين بال هاي نازک و کوچک تا جاودانگي پر بزنم. اين محال بود و من به محال ايمان داشتم.
سه روز از زندگي ام گذشته بود و من کاري نکرده بودم. دلم مي خواست پشه اي باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمي خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگي شان لذت ببرم. دلم نمي خواست شب ها شبيخون بزنم و خواب را از چشم ها بگيرم. هرگز کسي را نيش نزدم و هرگز خوني را نخوردم و هرگز...
دلم مي خواست کاري کنم، به کسي کمکي کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من مي خنديدند، بادهاي تند و تيز به من مي خنديدند.
تنها خدا بود که به من نمي خنديد.
و من دعا مي کردم و تنها او را صدا مي کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهيزگارم. مي خواهي کاري کني، باشد، بيا و به پيامبرم کمک کن. نامش ابراهيم است.
گفتم: خدايا! کاش مي توانستم کمکش کنم. ولي ببين چقدر کوچکم، زوري ندارم. اما... اما چقدر دلم مي خواست مي توانستم روزي روي آستين پيامبرت بنشينم.
خدا گفت: تو مي تواني کمکش کني. تو سلحشور ظريف ملکوتي. جنگجوي کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برايم گفت و نشاني قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعيفتر از آن بودم که سربازان به رويم شمشير بکشند و ناچيزتر از آنکه هيچ جاسوسي آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمي کنند که پيشه اي بتواند مامور خدا باشد و دستيار پيامبر.
نمرود را ديدم، بي خيال بود و سرگرم. چنان تيز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بيني اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتي بجنباند.
سه روز و سه شب يک نفس در آن حفره تاريک جنگيدم. با همه تاب و توانم، براي خدا و پيامبري که نديده بودمش.
و مي شنيدم که نمرود نعره مي زد و کمک مي خواست. و مي شنيدم که بيرون همهمه بود و غوغا بود. و مي دانستم که هيچ کس نمي تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالي داشتم و نه تني و نه نيشي.
و نمرود ساعت ها بود که از پاي درآمده بود.
من مرده بودم و ديدم که فرشته اي براي بردنم آمد.
فرشته مرا در دست هاي لطيفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت مي بريم، اي پشه پارسا. تو جنگجوي کوچک خدا بودي، سلحشور ظريف ملکوت.

*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم اين است که هر وقت بخواهم مي توانم بر آستين پيامبر خدا بنشينم
...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط بردیا |


در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو ميکنم خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو کني من در پاسخ گفتم اگر وقت داري خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است پرسيدم چه چيز بشر تو را سخت متعجب ميسازد خدا پاسخ داد کودکيشان اينکه انها از کودکيشان خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و پس از مدتها ارزو ميکنند باز کودک شوند اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند اينکه با اضطراب به آينده مينگرند و حال خويش را فراموش ميکنند بنابراين نه در حال زندگي ميکنند ونه در آينده اينکه آنها به گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نميميرند و به کونه اي ميميرند که گويي هرگز نه زيسته اند دستهاي خدا دستانم را گرفت مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان پدر مي خواهي کدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند گفت بياموزند که آنها نميتوانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاري که انها ميتوانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بياموزند که درست نيست با ديگران مقايسه کنند بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنها که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول ميکشد که آن زخمها را التيام بخشيم بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيش ترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد بياموزند که دو نفر ميتوانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند بياموزند که کافي نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند من با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگزارم ايا چيز ديگري هست که دوست داريد به فرزندانتان بگوييد خداوند لبخند زد و گفت فقط اينکه بدانند من اينجا هستم هميشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط بردیا |


چرا بايد به ايران افتخار کنيم ؟

آيا ميدانيد : اولين مردماني که سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع کرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که اسب را به جهان هديه کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که حيوانات خانگي را تربيت کردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که مس را کشف کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که آتش را در جهان کشف کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که ذوب فلزات را آغاز کردند ايرانيان بودند در شهر سيلک در اطراف کاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که کشاورزي را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که نخ را کشف کردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که سکه را در جهان ضرب کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که کشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يکي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که شيشه را کشف کردند و از آن براي منازل استفاده کردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که زغال سنگ را کشف کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که مقياس سنجش اجسام را کشف کردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که به کرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني که قاره آمريکا را کشف کردند ايراينان بودند و کريستف کلب و واسکودوگاما بر اثر خواندن کتابهاي ايراني که در کتابخانه واتيکان بوده به فکر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : کلمه شاهراه از راهي که کورش کبير بين سارد پايتخت کارون و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : کورش کبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام کورپوليس که خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : کورش پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد که بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري کرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط کورش کبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري که کورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و کشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را کورش کبير در ايران پايه گذاري کرد .
آيا ميدانيد : کمبوجبه فرزند کورش بدليل کشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر يک نقاشي ديواري وجود دارد که کمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نکرد و بي احترامي به آنان ننمود .
آيا ميدانيد : داريوش کبير با شور و مشورت تمام بزرگان ايالتهاي ايران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهي برگزيده شد و در بهار 520 قبل از ميلاد تاج شاهنشاهي ايران رابر سر تهاد و براي همين مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داريک ( طلا ) و سيکو ( نقره )
را در اختيار مردم قرار داد که بعدها رايج ترين پولهاي جهان شد .
آيا ميدانيد : داريوش کبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت کاملا رايگان بنيان گذاشت که به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند که به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي کرد که بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش در پايئز و زمستان 518 - 519 قبل از ميلاد نقشه ساخت پرسپوليس را طراحي کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندين تن از معماران مصري بروي کاغد آورد .
آيا ميدانيد : داريوش بعد از تصرف بابل 25 هزار يهودي برده را که در آن شهر بر زير يوق بردگي شاه بابل بودند آزاد کرد ..
آيا ميدانيد : داريوش در سال دهم پادشاهي خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسري آسيا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چين ميرفت که بعدها جاده ابريشم نام گرفت .
آيا ميدانيد : اولين بار پرسپوليس به دستور داريوش کبير به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترين کاخ آسيا شبيه سازي شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپوليس 3 سال طول کشيد و کل ساخت کاخ ?? سال به طول انجاميد .
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت کاخ پرسپوليس که نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز يکبار يک سکه طلا ( داريک ) مي داده و به هر خانواده از کارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يکبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش در هر سال براي ساخت کاخ به کارگران بيش از نيم ميليون طلا مزد مي داده است که به گفته مورخان گران ترين کاخ دنيا محسوب ميشده . اين در حالي است که در همان زمان در مصر کارگران به بيگاري مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نيز همراه بوده است .
آيا ميدانيد : تقويم کنوني ( ماه 30 روز ) به دستور داريوش پايه گذاري شد و او هياتي را براي اصلاح تقويم ايران به رياست دانشمند بابلي "دني تون" بسيج کرده بود . بر طبق تقويم جديد داريوش روز اول و پانزدهم ماه تعطيل بوده و در طول سال داراي 5 عيد مذهبي و 31 روز تعطيلي رسمي که يکي از آنها نوروز و ديگري سوگ سياوش بوده است .
آيا ميدانيد : داريوش پادگان و نظام وظيفه را در ايران پايه گزاري کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزير بايد به خدمت بروند و تعليمات نظامي ببينند تا بتوانند از سرزمين پارس دفاع کنند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش براي جلوگيري از قحطي آب در هندوستان که جزوي از امپراطوري ايران بوده سدي عظيم بروي رود سند بنا نهاد .
آيا ميدانيد : فيثاغورث که بدلايل مذهبي از کشور خود گريخته بود و به ايران پناه آورده بود توسط داريوش کبير داراي يک زندگي خوب همراه با مستمري دائم شد .
آيا ميدانيد : در طول سلطنت داريوش کبير 242 حکمران بر عليه او شورش کرده بودند و او پادشاهي بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جاي خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ايران بسط داد . او در سال آخر پادشاهي به اندازه 10 ميليون ليره انگلستان ذخيره مالي در خزانه دولتي بر جاي گذاشت .
*** داريوش در سال 521 قبل از ميلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پايين اجتماع خشنود نيستم .. ***

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط بردیا |


باهم براي هميشه


سلام دوستان
در مناسبت فرا رسيدن روز عشاق ؛ سايت ياهو تصويري را به نمايش گذاشته است که ازهر نظر زيبا و قابل ستايش است.

عکس مربوط به اسکلت مرد و زني مي باشدکه متعلق به 5000 تا6000 سال قبل در ارتفاعات ايتاليا مي زيسته اند.دراين عکس مرد و زن دستهايشان رابه دور يکديگر حلقه زده و در همان حالت بدرود حيات گفته اند.

و اين است عشق.......................
"HAPPY VALENTINE DAY

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط بردیا |


سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد.
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.
شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.
حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.
لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.
« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم
بردار و دوست خوبي براي من باش.»

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط بردیا |


وقتي پيش خدا مي ري و مي خواي خدا يک مشکلي رو توي زندگيت حل کنه

اول در يادت بيار که در برابر چه عظمتي وايسادي

در برابر مغز متفکر و خلاق جهان که نمي شه نداره

کسي که هزاران هزار راه حل براي مسايل حل نشده من و تو داره

بعد چشماتو ببند و لبخند بزن و مشکلت رو مثل يک سيب قل بده طرف خدا

بگو خدايا حلش کن

بگو اي مغز متفکر جهان و اي خرد لايتناهي مي سپارمش به تو

پس ديگه نگراني نداشته باش

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط بردیا |


 

نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش

 

 

به پسرم درس بدهيد


او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به

پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد .

به  او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم 

  يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم

هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و

زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي

زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز

 شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و

تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .


اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او

 بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .

به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق

شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با

تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن

كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد

 حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .


به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش

 درست مي رسد انتخاب كند .


ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد

 بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن

خجالت نكشد .


به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما

قيمت گذاري براي دل بي معناست .


به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي

سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .


در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده

 نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد

 داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم

كودك كم سال بسيار خوبي است

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط بردیا |


استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه

ببينند.بعد از شاگردان پرسيد:  به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟  شاگردان جواب

دادند  50 گرم


استاد گفتمن هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين

است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟

شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتداستاد پرسيد  خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ،

چه اتفاقي مي افتد؟ يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد حق با توست . حالا اگر

 يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟


شاگرد ديگري جسارتا“ گفت : دست تان بي حس مي شود

 
عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان

خواهد کشيد  و همه شاگردان خنديدند


استاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟ شاگردان

جواب دادند : نه پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد

 بکنم ؟


شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريد


استاد گفت : دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه

 داريد اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد  خواهند آمد اگر بيشتر از

 آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود .فکرکردن به

مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است  که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را

 زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند

 
هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که

 برايتان پيش مي آيد ، برآييددوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري

زندگي همين است

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط بردیا |


 

تا حالا فكر كردين كه چرا يه مدت توي جاده زندگي با يكي هم مسير

 

 مي شين ، بعد سر يه دو راهي هر كدوم مسير تازه اي رو انتخاب

 

ميكنيد ؟

قطعاً توي اين هم مسيري ، تنهائي هاتون رو با هم قسمت كردين ، شادي

 

 هاتون ،...



گاهي وقتها كه تو راه گم شدين ، پناه همديگه بودين ...

يك وقتهائي كه يكي تون از ادامه راه خسته ميشد اون يكي هولش ميداد ،

 

 زير بال و پرش رو ميگرفت و بلندش ميكرد ، يا اينكه يه جاهائي خسته

 

ميشدين اما هر كدوم به عشق همسفري با اون يكي ، شونه به شونه با هم

 

راه ميرفتين و ادامه مي دادين

همه چي خوب پيش ميره ، تا اينجا نقشه زندگي هر دوتون يكي است .اما

 

ميرسين به يه دو راهي ، نقشه رو نگاه ميكنين ، از اينجا به بعد نقشه

 

 هاتون با هم فرق داره

فكر ميكنيد اگه تو راه بمونين كسي نيست به جلو هولتون بده


كسي نيست زير بال و پرتون را بگيره...