تبليغاتX
خدا یار من است

خدا یار من است

درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟

 

 

خدايا تو را چنان که سزاوار شناختن تو است نشناختيم .

خدايا تو را سزاوار بندگي تو بندگي نکرديم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط بردیا |


چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم

چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم

چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم

چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم

و چي مي شد اگه

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 3:34 قبل از ظهر توسط بردیا |


 کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم

گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا

بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم

گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد

دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا

 غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من

مي گفت خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......

+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط بردیا |


برنده بيش از بازنده کار انجام مي دهد

و در انتها باز هم وقت دارد

بازنده 

هميشه آنقدر گرفتار است که

نمي تواند به کارهاي ضروري بپردازد

برنده بودن يا نبودن

انتخاب با شماست 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط بردیا |


دل را به خدا بسپار، برايش دلبري کن

 

، آري با مهرباني توجهش را به خودت جلب کن.

 

 با عفو و رهايي نگاهش را معطوف خود کن.

 با خيرخواهي درهاي رحمتش را به روي خود بگشا

 

و در انوار نوراني حکمت الهي اش غرق در سرور شو. 

 

اين عطر مشام انگيز الهي بر روح و روان تو به خوشي باد...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط بردیا |


تو  از همان روز اول حواس پرت بودي

 

درست از زماني که به تو ياد داد چطور بندگي کني و گفت که فقط بنده

 

  او باشي و در بند او.

 

قالو بلا را يادت نيست؟

 

 آنقدر ذوق کردي از اين افتخار که صداي آواز خواندنت در کوچه هاي آن

 

 جا پيچيد:

 

من از آن روز که در بند تو ام آزادم.

 

قرار بود بنده باشي

 

ولي گاهي يادت مي رفت.هنوز هم گاهي يادت مي رود.

 

باز حواست پرت شده.بي حواسي اولش بد است و آخرش بند.

 

اما هر بندي زيبنده ي تو نيست.

 

همين بي حواسي است که دست و پاي تو را بسته.

 

فراموش کرده اي انگار" و نفخت من روحي " را.

 

 

تو پاره ي اويي ، پاره ي او بمان.

 

پاره ي او که باشي مي شوي خود او.

 

مي شوي...

 

حواست هست؟

+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط بردیا |


اگه کوله بارت سنگينه! اگه خيلي تنهايي و همدمي نداري، اگه بيماري و دستت خالي! اگه

 بيکاري و دربه در دنبال کاري! اگه بهت ظلم شده و در فشاري، يادت باشه، حتي در تيره ترين

 شبها، در اوج تاريکي و ظلمت ، هميشه ستاره اي هست که چشمش به توست، اون ستاره

يه پيغومه، يه خبر خوش واسه اونايي که به دنبال نورند. ستاره ها هرگز نمي ميرند، حتي اگه

 تو خواب باشي و اونا رو نبيني.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط بردیا |


مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در

مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد

 مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر

ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

 مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون

آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه

برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد

 با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي

تو را مرتب كردم. مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون

از آريشگاه وجود دارند ؟ آرايشگر پاسخ داد؟' آرايشگر ها وجود دارند فقط

مردم به ما مراجعه نميكنند. مشتري گفت: دقيقا همين است؛ خدا وجود دارد

 فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در

دنيا وجود دارد

 

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط بردیا |


خداي مرهبون

چند وقته که از دوستي ما دو تا با هم مي گذره ! من همش به اين موضوع فکر مي کنم که مگه مي شه ادم

 با خدا دوست بشه . آخه تو بزرگي و من خيلي کوچيکم . اما من ياد حضرت ابراهيم افتادم . يادم افتاد که تو

 بهش گفته بودي خليل . خليل يعني دوست . پس حضرت ابراهيم دوستت بوده اما او پيامبر بوده . من که

 پيامبر نيستم . شايد تو فقط با پيامبرها دوست مي شي .

 

اما من گشتم توي قرآن و اين آيه رو پيدا کردم : سوره يونس آيه 62 – " آگاه باشيد که دوستان خدا ترسي

 ندارند و غمگين نمي شوند . "

يعني تو مي توني يک عالم دوست داشته باشي پس منم مي تونم دوستت باشم . اين جوري خيلي خوب شد .

اصلا فوق العاده شد .

 

خدايا ! مرسي که اجازه دادي دوستت باشم

 

روي ماهت رو شونصد تا ماچ مي کنم .

 

 

برگرفته از کتاب نامه هاي خط خطي – عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 3:19 قبل از ظهر توسط بردیا |


مسيح ميگويد (( در خدا را بکوب تا به رويت گشوده شود ))

 

و من ميگويم

 (( خودت را عذاب نده . فقط آواز شادي سربده تا خدا در تورا بکوبد ))

او از تو خواهد پرسيد : (( آيا مي توانم داخل شوم ؟ )) .


 

چنان شاد باش که حتي خدا هم مشتاق حضور در تو شود . بجاي اينکه در خدا را بکوبي ،

 اورا شيفته ي خود کن !

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط بردیا |


و خدا مي خندد و شاد است که دلي براي زندگي تلاش مي کند . عاشق مي شود و عاشق

 مي کند .

خداوند براي هر کس همونقدر وجود داره که اون به خداوند ايمان داره !

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط بردیا |


اين روزها آدم ها سرشان شلوغ است . کسي حوصله خدا را ندارد . کسي حال او را نمي پرسد . کسي

برايش نامه نمي نويسد ، اما تو اين کار را بکن . تو حالش را بپرس . تو چيزي برايش بنويس . ساعت هايت

 را با او قسمت کن ، ثانيه هايت را هم .

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط بردیا |


دلنشينترين آواز ، آواز بي آواز خوان است. آواز آنگاه زيباست که آواز خوان تو نيستي. بلکه  

 

خدا آواز خوان است. آنگاه که يک ني ميان تهي هستي.هيچ مانعي در تو نيست و خدا بر تو

 

ميدمد. تو فقط بايد مانع ايجاد نکني و سد  راه نشوي.

 

 

اگر بگذاري خدا از راه تو جاري شود زندگي آنچنان پر شکوه و پر عظمت ميشود که نميتواني

 

 تصورش را بکني. حتي نميتواني در رويا ببيني که ممکن است زندگي را تا اين حد پر شور و

 

حال ساخت. و هيچ چيز زيباتر از زماني نيست که تو ديگر در ميان نيستي و خدا آزادانه از راه

 

تو جاري ميشود.

 

 

از کلوب کوتاه و خواندني و ریحانه ی عزیز

 

 

+ نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط بردیا |


يکي بود يکي نبود
يک مرد بود که تنها بود
يک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود
مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود
خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همديگر را دوست بداريد
و با هم مهربان باشيد
مرد سرش را پايين آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد
زن به آب رودخانه نگاه ميکرد، مرد را ديد
خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد
مرد دستهايش را بالاي سر زن گفت تا خيس نشود
زن خنديد
خدا به مرد گفت:
به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي
و هر دو در آن زندگي کنيد
مرد زير باران خيس شده بود
زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت مرد خنديد
خدا به زن گفت:
به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم
تا خانه اي که او مي سازد، زيبا کني
مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند
آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
يک روز، زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش
غذا مي داد. دستهايش را به سوي آسمان
بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند
اما پرنده نيامد،،،پرواز کرد و رفت
و دستهاي زن رو به آسمان ماند. مرد او را ديد
کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد
خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند
خدا خنديد و زمين سبز شد
خدا گفت:
از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند
مرد گل را به دست زن داد
و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد
زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه
طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند
مرد زن را ديد که مي خندد، کودکش را ديد که شير مي نوشد
به زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را ديد و خنديد
وقتي خدا خنديد
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد
راست بگوييد تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد
روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت
زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابلاي گلها
پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم ميدويدند
خدا همه چيز و همه جا را مي ديد
مي ديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر
زني گرفته است، تا خيس نشود
زني را ديد که در گوشه اي از خاک
با هزاران اميد شاخه گلي مي کارد
دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند
و پرنده هاي که.......
خدا خوشحال بود
چون ديگر

غير از او هيچ کس تنها نبود
 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط بردیا |


خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:


یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم!


زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی "


راستی عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟


انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد"


آن وقت رو به خدا کرد و گریست

 

با سپاس از صدیف عزیز

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط بردیا |


يک دعاي متفاوت

 

 

 

اي خدايا بزرگ هر روز به يادمان بياور که از ميان همه نعمت هايي که به ما ارزاني

 

 داشته اي ، بالاترين آن محبت است ، اگر چه کافي نيست که به عزيرانمان محبت

 

 کنيم  خدايا دل هايمان را بگشا ، نه فقط به روي نزديکانمان ، بلکه به روي همه

 

 انسانها

 

 

 

اي خداي بزرگ ، کمکمان کن تا به خاطر بياوريم آن کسي که ديشب در خيابان راه ما

 

 را بست ، مادر تنهايي بود که آن روز بعد از نه ساعت کار مي راند که با عجله به

 

 طرف خانه اش برود تا شام درست کند

 

به درس بچه ها برسد ، رخت ها را بشويد و چند دقيقه با ارزش را کنار فرزندانش

 

 بگذراند

 

 

 

خدايا به يادمان بياور آن آدم بي تفاوتي که هر روز در يک گوشه نشسته و گدايي

 

مي کند ( در حالي که بايد کار کند ) اسير اعتيادي است که ما فقط ميتوانيم آن را در

 

 وحشتناک ترين کابوس شبانه مان ببينيم

 

 

 

کمکمان کن تا به خاطر آوريم آن زوج پيري که آهسته و با زحمت در راهروي

 

 فروشگاه ( ضمن سد کردن راه ديگران ) قدمي مي زنند و از لحظات خود بهترين

 

 استفاده را مي برند. (اگرچه نتيجه آزمايش هفته قبل زن نشانگر اين بود که آخرين

 

سال خريد مشترک آن دو  خواهد بود) مي خواهند که اين لحظه آخر را باهم مزمزه

 

 کنند 

 

ياري مان کن تا دير قضاوت کنيم و زود ببخشيم

+ نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط بردیا |


قسمت هايي از کتاب روي ماه خداوند را ببوس - شاهکار مصطفي مستور

 

خداي بعضي ها حتي يک سرماخوردگي ساده رو نمي تونه شفا بده ولي خداي بعضي ها کاري مي کنه که اونها با حشرات حرف مي زنند و سنگيني بال فرشته ها رو روي دوششون احساس مي کنند

عليرضا آهسته چيزي زير لب مي‌گويد که نمي‌شنوم و بعد مي‌گويد: تو از کجا اسم اين همه فرشته رو بلدي؟ (منظورش اسم بيماري هايي است که گفتم ) شايد هم فرشته باشند اما فرشته هاي عذاب . علي دقيقه اي سکوت مي کند و مي گويد : چه فرقي داره ؟ همه فرشته ها خوب اند , هم فرشته هاي رحمت و هم فرشته هاي عذاب . بي خودي مي پرسم واقعا فرشته ها وجود دارند . واقعا دوتا فرشته روي شونه من نشسته که داره اعمال من رو يادداشت مي کنه ؟ تو واقعا به اين چيزا يقين داري ؟

عليرضا به پشتي صندلي تکيه مي دهد و مي گويد : من آدمهايي رو مي شناسم که وزن اين فرشته ها رو هم حس مي کنند ...



«... ديشب وقتي داشتم مي رفتم طرف خونه، توي عباس آباد، زني گفت الهيه و زدم روي ترمز. انگار كسي به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توي بلوار ميرداماد حرفي نزد. اون جا بود كه گفت مرده شو همه ي دنيا و آدم هاي كثافتش رو ببره. گفت كه دلش مي خواد كه يك مرد پيدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش كنه. من چيزي نگفتم. تعجب هم نكردم چون از اين جور مسافرها زياد ديده بودم. توي بزرگراه مدرس كه پيچيدم گفت دو سال پيش شوهرش به او گفته مي خواد بره سفر و معلوم نيست كي برمي گرده. گفت شوهره يك لات بي سر و پا بوده و الان دو ساله كه او و سه تا بچه اش رو توي اين جهنم بي در و پيكر رها كرده. گفت مطمئنه كه ديگه اون عوضي بر نمي گرده. به ش گفتم اگه اين حرف ها رو براي اين ميزنه كه كرايه نده من كرايه اي نمي خوام. گفتم من دارم مي رم خونه و براي رضاي خداوند حاضرم او رو هر جا كه بخواد برسونم. گمونم مي خواستم كار خوبي كرده باشم. ... پرسيد:« گفتي واسه چي اين كار رو ميكني؟ » گفتم:« براي رضاي خداوند.» بعد يكهو ريسه رفت. آن قدر بلند خنديد كه پيشونيش خورد به داشبورد ماشين. گفتمش فكر نمي كنم حرف خنده داري زده باشم. گفت اتفاقاً خيلي هم خنده دار بود. واقعاً كه خنده دار بود. گفت چه طوره به اون خداوندت بگي از توي آسمونش چند تا اسكناس سبز واسه ي اين بي چاره بفرسته پائين. اين رو كه گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدي شد و گفت:« مشكل من و سه تا توله م با بخشش صنار كرايه حل نمي شه جوون.» بعد چادرش رو روي شانه ش انداخت و گفت:« نمي خواي امشب خوش باشي؟ اين طوري بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گيرم مي آد. گمونم اين طوري هم خداوند تو هم راضي راضي باشه. قبوله؟» توي يك فرعي پيچيدم و گفتم تو تا حالا چيزي درباره خداوند شنيده اي؟ آينه ي كوچكي از توي كيف ش بيرون آورد و خودش رو توش برانداز كرد و گفت:« يه چيزايي شنيده م اما چيز زيادي نديده م، اما اون نسناس گمون م هيچي نشنيده باشه. منظورم شوهرمه. خيلي ها رو مي شناسم كه هيچي از خداوند نشنيده ند. گمونم خداوند هم چيز زيادي از من نشنيده.» بعد شيشه ماشين رو پايين آورد و گفت:« اگه شنيده بود كه لابد من رو زير دست و پاي اون بي صفت رها نمي كرد. اگه شنيده بود كه واسه يه لقمه نون مجبور نبودم هر شب يه جا باشم.» بعد بغضش گرفت. گفت:« اگه شنيده بود كه مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم كه دارم مي رم خريد.» كنار خيابون نگه داشتم و توي جيب هام رو گشتم و هر چه تا اون وقت كار كرده بودم گذاشتم توي دستش. حتي پول خرد ها رو هم گذاشتم توي دستش. گفتم خيال كن خداوند من اينها رو انداخته پايين. مثل كسي كه جن ديده باشه چند لحظه به من نگاه كرد و بعد پولها رو قاپيد. از ماشين پياده شد و زل زد تو چشام. اشك تو چشماش جمع شده بود. قبل از اين كه در رو ببنده گفت:« از طرف من روي ماه خداوند را ببوس!» چند خيابان كه رفتم حس كردم حالم هيچ خوب نيست. ربطي به قضيه اون زنه نداشت. حس كردم همين نزديكي ها كسي مي خواد بميره و داره از من كمك مي خواد. معلومه كه كسي نمي خواست بميره. اما من به طرز بدي اين حس رو داشتم. حتي بعضي وقتها صدايي هم مي شنيدم. انگار از ته چاه. انگار از جايي تاريك. صدا مثل وز وز مگس يا ناله جيرجيرك بود. بعد كه صدا كلافه ام كرد ماشين رو كنار خيابون پارك كردم و پياده شدم. خيابون زياد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پياده رو مي آمد. رفتم كنار پياده رو گوش هام رو تيز كردم. كنار ديوار قدم زدم و مثل كسي كه پولش رو گم كرده باشه زل زدم به زمين. كمي جلوتر حفره كوچكي رو توي ديوار پيدا كردم. انگار صدا از توي حفره بود. روي زانو خم شدم و توي حفره رو نگاه كردم. سوسكي رو ديدم كه به پشت افتاده بود و هر چه دست و پا مي زد نمي تونست برگرده. تكه اي غذا توي دهنش بود و اون رو رها نمي كرد. دستم رو بردم توي حفره و سوسك رو روي پاهاش برگردوندم. سوسك از توي حفره بيرون اومد و يكراست رفت به سمت سوراخي كه كمي اون طرف تر بود. جايي كه چند تا سوسك كوچيك، كنار سوراخ، انگار منتظر مادرشون وايساده بودند...»

+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط بردیا |


به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

من خدا هستم.

امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من

به كمك تو نياز ندارم.

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي

 رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد )

 بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي

 كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري)

نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي

 ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو .

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه

سالهاست بيکار است و شغلي ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه

 با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا

 فقط شكم فرزندانش را سير كند

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به

انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را

نچشيده

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده

بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته

باشد

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني

 و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه

عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

 

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار

سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي :

متشكرم از شما ،

ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي

+ نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط بردیا |


پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني.

مي دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت .

آهسته آهسته مي خزيد ، دشوار و کند ، و دورها هميشه دور بود.

سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي کشيد .

پرنده اي در آسمان پر زد ، سبک و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : اين عدل نيست ، اين عدل نيست . کاش پشتم را اين همه سنگين نمي کردي . من هيچ گاه نمي رسم ، هيچ گاه .

و در لاک سنگي خود خزيد به نيت نااميدي .

و گفت : نگاه کن ، ابتدا و انتها ندارد و هيچ کس نمي رسد .

چون رسيدني در کار نيست . فقط رفتن است . حتي اگر اندکي و هر بار که مي روي رسيده اي .

و باور کن آن چه بر دوش توست تنها لاکي سنگي نيست . تو پاره اي از هستي را بر دوش مي کشي ، پاره اي از مرا .

خدا سنگ پشت را بر زکيم گذاشت . ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور .

***

سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن ، حتي اگر اندکي . و پاره اي از او را با عشق بر دوش کشيد .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط بردیا |


خدا گفت:ليلي يک ماجراست ماجرايي اکنده از من ماجرايي که بايد بسازيدش

شيطان گفت:يک اتفاق است بنشين تا بيفتد

انها که حرف شيطان را باور کردند نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد

مجنون اما بلند شد ورفت تا ليلي را بسازد

خدا گفت :ليلي درد است درد زادني نو تولدي به دست خويشتن

شيطان گفت :اسودگي است خيالي خوش

خدا گفت:ليلي رفتن است عبور است و رد شدن

شيطان گفت:ماندن است و فرو رفتن در خود

خدا گفت:ليلي جستجو است نرسيدن است نداشتن و بخشيدن

شيطان گفت:خواستن است گرفتن و تملک

خدا گفت:ليلي سخت است دور از دست ..دير است

شيطان گفت:ساده است همين جايي و دم دست.....و دنيا پر شد از ليلي هاي زود ليلي هاي ساده هر جايي..ليلي هاي نزديک لحظه اي

خدا گفت:ليلي زندگي است..زيستني از نوعي ديگر

 و ليلي جاوداني شد..شيطان هم ديگر نبود...

مجنون زيستن از نوع ديگر را برگزيد

 و ميدانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط بردیا |


خورشيد باش که اگر خواستي برکسي نتابي نتواني

 

(زرتشت)

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 3:50 قبل از ظهر توسط بردیا |


روزي عارفي ندايي از غيب شنيد ..................

که اي اهل دل .....................

آيا مي خواهي آنچه از درون تو مي دانيم ، بر مردم آشکار کنيم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان مي دهي زاهد و عارف نيستي ؟؟؟؟؟

و عارف پاسخ داد :

آيا تو مي خواهي که من به مردم بگويم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بي پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بي انتهايت ، به هر کاري که دوست دارند ، دست بزنند ؟؟؟؟

مجددا همان نداي غيبي به گوش رسيد که گفت :

بسيار خب عارف ، ................تسليـــــم !!!!

نه تو چنين کاري بکن و نه من چنان کاري را انجام مي دهم .

 

او معناي رحيم را مي دانست .

 

با تشکر از دوستم ریحانه عزيز

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 4:15 قبل از ظهر توسط بردیا |


فقط وقتي مجازيم از بالا به كسي نگاه كنيم كه بخواهيم از زمين بلندش

 

كنيم.

 

 

                  آدم ها فقط در يك چيز مشتركند: متفاوت بودن .

 

 

انسانها بايد ياد بگيرند كه اشتباهات هوشمندانه، قسمتي از هزينه پيشرفت

 

 هستند

 

بازم ریحانه ی عزیز

 

+ نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط بردیا |


بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.



ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم.



اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

 


دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.



دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.



رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.



آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.



هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.



شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

 


 


 

+ نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط بردیا |


از خدا برايتان:


روزي مريم و قصر آسيه تقواي حسين و قلب خديجه

 

دوستي فاطمه و جمال يوسف و ثروت قارون و حکمت

 

لقمان و ملک سليمان و صبر عيوب و عدالت علي و حياي

 

 زينب و عمر نوح و محبت اهل بيت رسول الله خواهانم

 


سال نو مبارک


نوروز - 86


 
فروغ عزیز  ممنون

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 5:39 قبل از ظهر توسط بردیا |


اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون يا از پشت گرفتتت .. يا همون لحظه پرواز رو

 يادت ميده

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط بردیا |


هرگز راهي را که پا خورده است نرويدزيرا تنها به جايي

 مي رسيد که ديگران رسيده اند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط بردیا |


اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه نباشد صداي آب هيچ قشنگ نيست

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط بردیا |


پياده در شطرنج اگر تا آخر راه ادامه بدهد ، وزير مي شود...!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط بردیا |


خوشبختي بر سه ستون استوار است: فراموش کردن گذشته، غنيمت

 

شمردن حال و اميدوار بودن به آينده

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط بردیا |