|
خدا یار من است |
|
درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟ |
بسا چيزي را ناخوش داريد در حاليكه آن به خير شماست، و بسا چيزي را دوست بداريد در حاليكه همان به زيان شماست، و خدا ميداند و شما نمي دانيد سوره ی بقره آیه۲۱۶ مرسی نفیسه
+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط بردیا |
خداي عزيزتراز جانم سالها بود با نگاهي غبارگرفته و تنفسي يخ زده در گوشه اي آرام از بارگاه ملكوتي ات، زانوان به بغل، بغض در گلو، شوريده سر و قلم به دست غنوده بودم قلبم در محاصره افسردگي و توتياي اندوه خاكستر چشمانم آنقدر آه كشيده كه از آههايم ترانه ها نواخته و آنقدر اشك ريخته كه با اشكهايم جوي ها روان گشته بود. نگاهم خاكستري، دنيايم پوشالي و آرزوهايم خيالي از شرم چنان مي گريستم كه هق هق هاي از سر تنهايي ام مجال نوشتن نمي داد و اشكهايم آنچنان ديدگانم را تار و مبهم ساخته كه سپيدي كاغذ و جوهر نيلگون قلم تشخيص ناپذير بود.
تا اينكه در تاريكترين انحناي افق آغوش بازت پذيراي روح خسته ام شد و تو خورشيدي
دايمي در آسمان دلم، لطافت ابدي باران بر روحم و لبخند جاودانه لبانم گشتي.
با هر قطره باران، بر بال هر زنبور، بر رنگ سبز برگها و خاكستري ابرها و بر دوش
سكوت، تو جاري هستي چشمانم را گشودي، قلبم را ربودي، زبانم را به ستايشت مفتخر
نمودي دوستت دارم كه تمامي حجم كوچك خوشبختي ام را مديون توام
با سپاس از دوست عزیزم نفیسه میری
+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط بردیا |
قانون بازگشت مردي از يکي از دره هاي پيرنه در فرانسه مي گذشت ، که به چوپان پيري برخورد. غذايش را با او تقسيم کرد و مدت درازي درباره ي زندگي صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسيد . مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم بايد قبول کنم که آزاد نيستم و مسوول هيچ کدام از اعمالم نيستم . زيرا مردم مي گويند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آينده را مي شناسد. چوپان زير آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چيز و همه کس . صداي فريادهاي چوپان نيز در کوهها پيچيد و به سوي آن دو بازگشت . سپس چوپان گفت : زندگي همين دره است ، آن کوهها ، آگاهي پروردگارند ؛ و آواي انسان ، سرنوشت او . آزاديم آواز بخوانيم يا ناسزا بگوئيم ، اما هر کاري که مي کنيم ، به درگاه او مي رسد و به همان شکل به سوي ما باز مي گردد . " خداوند پژواک کردار ماست . "
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط بردیا |
لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف
خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده." اما نميخواست دوستش را بيپاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود: تكهي فولاد را به اندازهي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست." تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغهي شمشير مناسبي در نخواهد آمد." گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن از وبلاگ عشق به خدا (لینک در این وبلاگ)
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است.
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است.
در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفتهام و
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 5:13 قبل از ظهر توسط بردیا |
درست در زمانی که تو به موقعیتی میگویی نه نمی توانم در جایی دیگر شخصی میگوید ( خداي من عجب فرصتي)
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط بردیا |
شعری از مرحوم معيني کرمانشاهي مرحوم معيني کرمانشاهي در هفته ي اول همين سال به سراي باقي شتافت روحش شاد و يادش گرامي عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکديگر ويرانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه , چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش و آن دَم بر لب پيمانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان , ديگري پوشيده از صد جامه رنگين , زمين و آسمان را واژگون ، مستانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم ؟ همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و , تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد ! و گرنه من بجاي او چو بودم يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميکردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط بردیا |
باران گرفت.
مادرم گفت: چه باراني مي آيد.
پدرم گفت: بهار است.
و ما نمي دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است.
پيامبري از کنار خانه ما رد شد. لباسهاي ما خاکي بود.
او خاک روي لباسهايمان رابه اشارتي تکانيد.
لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از کنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر ، کنارشان زد.
خورشيد را نشانمان داد و تکه اي از آن را توي دستهايمان گذاشت.
پيامبري ازکنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهاي درخت کوچک
و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داريم.
پيامبري از کنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي کليد.
پيامبر کليدي برايمان آورد. اما نام او را که برديم، قفل ها بي رخصت کليد باز شدند.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت است.
خدا گفت : کاش مي دانستي هر روز پيامبري از کنار خانه تان مي گذرد 

"عرفان نظر آهاري"
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 3:13 قبل از ظهر توسط بردیا |
صدفي به صدف ديگري گفت : درد عظيمي در درون دارم . سنگين و گرد است و آزارم مي دهد . صدف ديگر با غرور گفت : شکر که من دردي ندارم . من چه از درون و چه از بيرون سالم هستم . در همان لحظه خرچنگي که از کنارشان مي گذشت گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که ادعاي سلامتي مي کرد گفت : بله سالم و سرحالي اما حاصل درد رفيقمان مرواريدي بسيار زيباست . 
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط بردیا |
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...!!! اگر سفر نکنيم..... اگر مطالعه نکنيم..... اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نکنيم اگربه دنبال آرزوهايمان نباشيم اگر احساسات خود را ابراز نکنيم همان احساسات سرکشي که موجب درخشش چشمان ما مي شود و دل را به تپش در مي آورد اگر دچار روز مرگي شويم تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم يا با کساني که نميشناسيم سر صحبت باز نکنيم اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم و هرروز يک مسير را بپيماييم اگر لااقل ماهی یکبار برای خدا نامه ننویسیم اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يکبار هم که شده از نصيحتي عاقلانه نگريزيم...................!!
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط بردیا |
دکتر خدا ! مي شود بي نسخه خودت را برايم بپيچي ؟ من هر هشت لحظه يک بار "تو"، درد دارم . . . و بيزارم از بيمه هاي خود ساخته ي بنده هايت . . . دکتر خدا ! مي شود بي نسخه برايم باشي ؟ من هميشه فراري ام از قانون هاي با تو بودن که بنده هاي مريضت مي پيچند . . . دکتر خدا ! مي شود نور نشوي و خودت باشي براي قلب بيمار و تنهايم ؟ قول مي دهم بنده ها هيچ بويي از بودنت با من نبرند . . . تو فقط خودت را برايم بپيچ دکتر خدا . . . همين با تشکر از نيما خليلي عزيز 






+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط بردیا |
روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت ميکرد . خدا گفت : « چيزي از من بخواهيد ، من هرچه که باشد ، شما را خواهم داد . سهم تان را از هستي طلب کنيد ، زيرا خدا بسيار بخشنده است .» و هر که آمد ، چيزي خواست . يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن ، يکي جثه اي برزگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آد و به خدا گفت : « خدايا ، من چيزي زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز ونه چثه اي بزرگ ، نه بالي و نه پايي ، نه آسمان و نه دريا ، تنها کمي از خودت ، تنها کمي از خودت به من بده .» و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شبتاب شد. خدا گفت :« آن که نوري با خود دارد بزرگ است . حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي. » و رو به ديگران گفت : « کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست ، زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست . » هزاران سال است که او ميتابد روي دامن هستي مي تابد و وقتي ستاره اي نيست ، چراغ کرم شبتاب روشن است و کسي نميداند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است. شاهکاري ديگر از خانم عرفان نظر آهاري
+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط بردیا |
خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد .
آزمونتان تنها همين است :عشق .
و هر که عاشق تر آمد نزديکتر است .
پس نزديکتر آييد . نزديکتر
عشق کمند من است . کمندي که شما را پيش من مي آورد . کمندم را بگيريد .
و ليلي کمند خدا را گرفت .
خدا گفت : عشق فرصت گفتگو است . گفتگو با من .
با من گفتگو کنيد .
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد . ليلي هم صحبت خدا شد .
خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند .
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند 
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط بردیا |
سال 1933 بود. من از کارم اخراج شده بودم و تنها در آمد مادرم از راه خياطي بود که چرخ زندگيمان را به کندي به حرکت درمي آورد. مادرم نيز براي چندمين بار به سختي بيمار شد و نتوانست خياطي کند. اداره برق، آب ، گاز هم وقتي ديد که ما قادر به پرداخت قبوض نيستيم ، برق، آب و گاز ما را قطع کردند و ما مانديم و يخچال و کابينت هاي خالي از هر گونه مواد غذايي. ولي خوشبختانه ما باغچه کوچکي در حياط پشت خانه داشتيم که تنها منبع غذايي ما محسوب مي شد. چند روز به همين منوال گذشت تا اين که روزي خواهر کوچکترم سراسيمه از مدرسه به خانه آمد و گفت که قرار است فردا هر يک از بچه ها چيزي براي فقرا به مدرسه بياورند. مادرم از شدت شرم و ناراحتي صورتش سرخ شد و آرام زمزمه کرد: مگر از ما فقيرتر هم کسي هست؟ مادربزرگم با صداي آرام و چهره اخم آلود نگاه تندي به مادرم انداخت و گفت: آرام باش. اگر از حالا به او بگويي که دختر فقيري است براي تمام زندگيش کلمه فقر در ذهنش حک ميشود و باقي عمر را با اين ذهنيت زندگي خواهد کرد. مادر بزرگم با آرامش خاطر رو به مادرم کرد و گفت: من يک شيشه مرباي خانگي در زير زمين پنهان کرده ام آن را مي آورم تا فردا به مدرسه ببرد. مادربزرگم لنگ لنگان به زيرزمين رفت و شيشه مربا را با يک روبان زيبا تزئين کرد و به خواهرم داد و گفت: اين را فردا به مدرسه ببر. خواهرم روز بعد در حالي که با غرور خاصي ، شيشه مربا را به دست گرفته بود به مدرسه رفت. بعد از آن روز هر وقت اينگونه مراسم در مدرسه يا دانشگاه براي او پيش مي آمد او جزء اولين کساني بود که داوطلبانه به ياري فقرا ميشتافت تا امروز که سي سال دارد و يک موسسه خيريه خيلي بزرگ تاسيس کرده است که حتي در کمکهاي برون مرزي نيز نقش مهمي ايفا مي کند. او تمام اين موفقيت ها و پيشرفت هايش را مديون دورانديشي و اقدام خردمندانه مادربزرگم است که با يک عمل بسيار ساده ولي به جا، مسير زندگي او را به کلي تغيير داد.
از نوشته هاي بي نظيرخورشيد
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط بردیا |
جاني کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به جاني داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جاني وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد. وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش همه چيزو ديده ... ولي حرفي نزد. روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالي بيا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولي سالي گفت: " مامان بزرگ جاني بهم گفته که ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟" ... جاني ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت :" متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سالي احتياج دارم" سالي لبخندي زد و گفت:"نگران نباشيد چونکه جاني به من گفته ميخواد کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟"... اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سالي رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!" ************ ********* ********* ********* *** گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد.. هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده. همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره! بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه. مرسی ریحانه
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 5:6 قبل از ظهر توسط بردیا |
مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش, او همان کارهايي را انجام داد که مرغهامي کردند, براي پيدا کردن کرمها و حشرات, زمين را ميکند و قدقد مي کرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار, کمي در هوا پرواز مي کرد. سالها گذشت و عقاب پير شد. او با شکوه تمام, با يک حرکت ناچيز بالهاي طلاييش, بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد. عقاب پير, بهت زده نگاهش کرد و پرسيد: « اين کيست؟»
روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد.
همسايه اش پاسخ داد: «اين عقاب است؛ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.»
عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد.
چون فکر مي کرد واقعا مرغ است
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط بردیا |
کسي که همه کس و کارش خداست .
کسي که براي خدا نامه مي نويسد .
کسي که با خدا غذا مي خورد .
کسي که با خدا قدم مي زند .
کسي که با خدا فکر مي کند و با خداش هست .
کسي که با خدا مي خندد و اشک هاش پيش محضرش جاريست
کسي که مي گويد عشق را دوست دارم چون بوي خدا را دارد
و کسي که هر روزش خدايي است :
او نماينده خدا بر روي زمين است .
او به راستي اشرف مخلوقات است و خدا به او بيش از بقيه عشق
مي روزد !
خدا رحيم بودنش را بر او تمام مي کند !
امروز به راستي بر سر او از آسمان طلاي محبت و توجه و عشق خدا
مي ريزد !
سينه اي که عشق به خدا دارد بايد از کينه پاک شود ! دلي که عشق به
خدا داشته باشد بايد هر لحظه عاشق باشد !
چشماني که مال خداست خشم و اخم ندارد.
لبي که مال بنده و عبد خداست زشتي نمي گويد !
دستاني که از آن فرستاده خداست از صبح به عشق و عشق بازي و محبت
و تکثير زيبايي مشغول است .
پاهايي که مال اشرف مخلوقات است جز به حق و جز به عشق و جز به
موفقيت قدم از قدم بر نمي دارد.
ذهني که از آن خداست زيبا انديش است زيرا همنشين و معشوقي خاص
دارد !
ممنون از فروغ عزیز
+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط بردیا |
آرزويي براي تو:
امروز برايت روزي سرشار از معجزات معمولي را آرزو ميکنم يک فنجان قهوه تازه که خودت آنرا درست نکرده اي. يک تلفن غير منتظره از يک دوست قديمي. وقتي عجله داري چراغهاي سبز در مسيرت به محل کار يا براي خريد. برايت آرزوي روزي پر از چيزهاي کوچکي آرزو ميکنم که باعث شاديت ميشوند. سريعترين صف در سوپر يک شعر زيبا در ميان ترانه هاي راديو. رنگين کماني بالاي سرت در آسمان. کليدهايت درست همان جايي که دنبالشان ميگردي. برايت روزي پر از شادي و کمال آرزو ميکنم. نمونه هاي بسيار کوچکي از کمال که احساس غريبي به تو ميدهند. اين احساس که خداوند به تو لبخند ميزند و به آرامي مراقب توست. زيرا تو انساني هستي استثنايي و نادر... اینبار خورشید دوست ریحانه
+ نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط بردیا |
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیستند و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد
+ نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط بردیا |
من هرگز نديده ام که انسان غمگين به بارگاه خدا وارد شود. يگانه راه به سوي پروردگار ، راه رقصيدن است . پس بياموز برقصي ، آواز بخواني ، زندگي را جشن بگيري و شاد باشي تا خدا را در همه جا بيابي . اگر چنين کني هر عمل تو الهي مي شود . عادي ، خارق العاده مي شود و خاکي و مادي ، مقدس و معنوي . همه زندگي چنان از خدا سرشار مي شود که ديگر پرواي خدايي در بالاي آسمان