تبليغاتX
خدا یار من است

خدا یار من است

درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟

 

خدا هر روز چیزی به شما می دهد،تا شما را از سر خویش باز کند؛تا خود را به شما ندهد.

اما شما به هیچ به هیچ،به هیچ چیز مشغول نشوید.

بروید و با خدا مُصّر باشید تا شما را به چیزی از سر خود باز نکند.

از او تنها خودش را بخواهید و تنها با خودش خرسند شوید.

 

خدایا ! بودنت بهشت است و نبودنت جهنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط بردیا |


استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :

- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))

از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .

یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .

فریاد زد : (( نزدیک بود مرا بکشید ! ))

استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :

- (( نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .))

- (( احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود ! ))

- (( دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط بردیا |


یک گل لاله سعی نمی کند خود را از گل سرخ متمایز سازد زیرا متمایز هست . لازم نیست با زور و جدل بخواهید خود را از دیگران متمایز سازیم .

 این فرمول را با صدای بلند بخوانید : موفقیت = تلاش !

 این ضعیفانند که بی رحمند ، نرم خویی را می توان تنها از آنان که قوی ترند انتظار داشت .

 هر روز به گونه ای رفتار کنید که پرتو کارهای نیک شما بر دیگران بتابد و هرگز در فکر آن نباشید که آیا آنان نیز عمل متقابل انجام می دهند یا نه ؟

 در اوج مشکلات و سختی ها نام "او" را بر زبان آورید و بگذارید تا یاد "او" تمام وجودتان را اشباع کند .

 مواظب سخنان خود باشید ، آنها خلاق هستند .

 گناه یعنی هر چیزی که باعث شود روح تو تعالی پیدا نکند .

 کره زمین صرفا مکانی موقت برای آموزش و تعلیم است .

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط بردیا |


قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا .

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .پس کیسه شرارتش را

 گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید و ریسمان ناامیدی را .

ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ، دور قلب و استواری و دعاهایش .

 ناامیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی .

 خدا فرشته های امید را فرستاد ، تا کلاف ناامیدی را باز کنند ، اما دختر

به فرشته ها کمک نمی کرد . دختر پیله گره را چسبیده بود و می گفت :

نه باز نمی شود ، هیچ وقت باز نمی شود .

 شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید . شیطان بود که

می گفت : نه ، باز نمی شود ، هیچ وقت باز نمی شود .

 خدا پروانه ای را فرستاد ، تا پیامی را به دختر برساند .

 پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه

نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای . اما اگر کرمی می تواند از

پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند .

 خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را .

 دختر نخستین گره را باز کرد ...

 و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی .

 هنگامی که دختر از پیله ناامیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود .

+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط بردیا |


خدایاچه غني هستند انان که تو را دارند وهيچ ندارند وچه مسکينند آنان که

 همه چيز دارند و تو رو ندارند

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط بردیا |


یك روز دختر جوان ، وارد كلیسا شد و خطاب به خداوند گفت : خدا یا : من هرگاه اینجا هستم احساس ارامش می كنم چون تو اینجا هستی ولی نگرانم كه اگر مدتی نتوانم اینجا بیایم ، از تو دور خواهم شد و این ارامش من را به هم می ریزد. شب وقتی دختر به خواب رفت در خواب پیرمردی را دید كه در كنار او ایستاده است . پیرمرد به دختر گفت : یادم می اید یك سال پیش وقتی در حال غرق شدن در دریا بودی ، از خدا كمك خواستی و نجات پیدا كردی ، دختر جواب داد : بله، یادم امد.
پیر مرد گفت : ده سال پیش هنگامی كه با خانواده خود به گردش رفته بودی و گم شدی باز هم خدا را صدا كردی و به سرعت مادرت پیدایت كرد . باز هم دختر جواب داد : بله ، یادم امد .
پیر مرد بعد از ذكر چند مثال دیگر به دختر گفت : فكر می كنی خدا ان موقع كجا بود كه به داد تو رسید ؟
مگر تو امروز در كلیسا خدا را خطاب نكردی كه فقط انجا حضور دارد . دختر كمی متعجب جواب داد : نمی دانم. 
پیرمرد گفت : خدا همه جا با تو است ، زیرا خدا در قلب و در وجود خودت قرار دارد.
 
 
فراموش مكن : دعای صحیح ، دعای در خواست كردن نیست ، بلكه دعای تشكر است.

 
 
آن گاه كه، دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته شد؛ در ا نتظار پایان شادی هایت نباش و بدان كه هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد.
زیرا در این قصه.... خداوند فرشته مهربان توست!!!

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 4:20 قبل از ظهر توسط بردیا |


یک ایمیل از طرف خدا



 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با
 
من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق
 
خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که
 
خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
 
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می
 
 کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما
 
تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک
 
ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت
 
که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف
 
تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات
 
ا خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف
 
گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
 
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
 
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.
 
تو به
 
خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن
 
 داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیونرا روشن کردی.نمی دانم
 
تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو
 
 هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که
 
درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز
 
 هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تودر حالی که تلویزیون را نگاه
 
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع
 
خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضاء
 
خانواده ات 
 
شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی
 
ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که منهمیشه در کنارت و برای کمک به
 
تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می
 
 خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت
 
دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا
 
گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.خیلی سخت است که یک مکالمه
 
یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از
 
 عشق تو...به امید آنکه شاید امروزکمی هم به من وقت بدهی.
 
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی
 
ندارد،می فهمم و هنوز هم دوست دارم. روز خوبی داشته باشی...
 
 دوست و دوستدارت:خدا

+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط بردیا |


 

فقط خداست كه مي‌‌داند

 

 

زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاه مغموم. وارد خواربارفروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و 6 بچه‌اش بي‌غذا مانده‌اند. صاحب مغازه با بي‌اعتنايي محلش نذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد، گفت: آقا شما را به خدا، به محض اينكه بتوانم پول را مي‌آورم. مغازه‌دار گفت نسيه نمي‌دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آنها را مي‌شنيد، گفت: ببين خانم چي مي‌خواد، خريد خانم با من!

خواربارفروش با اكراه گفت لازم نيست خودم مي‌دهم. ليست خريدت كو؟

زن گفت:اينجاست.

مغازه‌دار گفت ليست را بگذار روي ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستي  ببر . زن با خجالت يك لحظه مكث كرد و از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد . مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ها برابر نشدند. آنقدر جنس گذاشت تا اينكه آن دو كفه برابر شدند . در اين وقت صاحب مغازه با دلخوري و تعجب تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است .

كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود (اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن) . مغازه‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد. زن خداحافظي كرد و رفت. مشتري يك اسكناس باارزش به مغازه‌دار داد و گفت: فقط خداست كه مي‌‌داند

وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كس داد و پاداش بسيارگرفت.

 

به دلیل درخواست دوستان مجددا" در این قسمت نوشته شد

+ نوشته شده در یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط بردیا |


درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش

خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 -
خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
-
خدايا! سه رکعت زياد است!
-
بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
-
خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
-
بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
-
خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
-
بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....
بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
-
ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
-
خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
-
ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
-
پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
-
اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !
 
با تشکر از دوست عزيز ساحل باراني و ریحانه خوب

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط بردیا |


روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا

گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها

گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش

 را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا

نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا

لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك

گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناهی

بي كسي ام .

  تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟

چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني

بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد .

فرشتگان همه سر به زير انداختند .


خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات

را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره

در خدايي خدا مانده بود.


خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو

ندانسته به دشمني ام بر خاستي.


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت .

 هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

 

با تشکر از مريم عزيز و ریحانه گل 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط بردیا |


ّاگه بي پناه شدي،اگه دلت گرفت،اگه شکست،اگه تنها موندي،
 
اگه اشکات سرازير شدن اگه...
 
اون موقع است که خدا عاشقت شده ،اگه دستت رو نگرفت
 
و باز هم احساس تنهايي کردي،اون لحظه است که
 
داري به خوشبختي نزديک ميشي
 
ولي حيف که خودت خبر نداري!
 
از رعنا ی مهربون

+ نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 5:26 قبل از ظهر توسط بردیا |


اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!

 اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

اگر روزی تنهایت گذاشتند بدان خدا با توست

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 5:20 قبل از ظهر توسط بردیا |