|
خدا یار من است |
|
درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟ |
گفتم : هیشكی نمیدونه تو دلم چی میگذره. گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم.
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::. 
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیكتریم (ق/16): 
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!
گفتی: فاذكرونی اذكركم .:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره)
+ نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط بردیا |
هر کس خدایش یک مقدار لیاقت دارد . یکی برای خدایش تره هم خرد نمی کند ولی دیگری همه امیالش را برای معبودش زیر پا می گذارد بی منت . یکی خداییش خیلی نمی ارزد و هر کاری کند معامله است و می گوید چرا جواب نمی گیرم . عبادت را با کمیت می سنجند ولی گاهی افرادی یک یا الله می گویند عرش می خندد چون دلشان زنده هست . دل گاهی مرمری است . نمی میرد و خدا می خندد و شاد است که دلی برای زندگی تلاش می کند . خداوند برای هر کس همونقدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره !
+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 2:58 قبل از ظهر توسط بردیا |
هر کسی یک پیامبر است
اگر به قلبش گوش دهد
و مثل یک نی خالی باشد
و خدا در او خواهد دمید !
و او بی نیاز از همه
تنها محتاج خدا خواهد بود 
هر کسی روزنه ای است به سوی خداوند
اگر اندوهناک شود
اگر به شدت اندوهناک شود
+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط بردیا |
مرشد می گوید : دو خدا وجود دارد : خدایی که استادانمان به ما آموختند و خدایی که به ما می آموزد ، خدایی که مردم همیشه درباره اش سخن می گویند و خدایی که با ما سخن می گوید ، خدایی که آموخته ایم از او بترسیم و خدایی که با ما از مهر می گوید . دو خدا وجود دارد : خدایی که آن بالاست و خدایی که در زندگی روزمره مشارکت دارد ، خدایی که ما را مواخذه می کند و خدایی که قصورات ما را می بخشاید ، خدایی که ما را به آتش دوزخ تهدید می کند و خدایی که بهترین راه را نشان می دهد . دو خدا وجود دارد : خدایی که ما را زیر بار گناهانمان خرد می کند و خدایی که ما را با عشق می رهاند 
+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط بردیا |
اصل، وصال دل است ، باقی زحمت آب و گل است . دعا در طریق ِ مردان ِ لِجاج ( سرسخت ) است ، حق می داند كه بنده به چه محتاج است . الهی ، "حاضری " چه جویم "ناظری" چه گویم . الهی ؛ " آتش دوری " داشتی ، با "آتش دوزخ" چه كار داشتی . الهی ؛ چون سگ را بار است و سنگ را دیدار است اگر من از سگ و سنگ كم آیم عار است . عبدالله را با نومیدی چه كار است . همه " او" كند و در گردن این و آن كند . الهی ؛ به عزت آن نام كه تو خوانی و به حرمت آن صفت كه تو چنانی ، دریاب مرا كه می توانی . خواجه عبدالله انصاری با تشکر از سارا کلانتری عزیز
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط بردیا |
مرشد می گوید : اگر سفرت صعب است ، به قلبت گوش فرا ده . بکوش که تا سرحد امکان با خودت صادق باشی و ببین که آیا به درستی به تعقیب مسیر خویش و پرداختن بهای رویایت مشغولی یا نه . اگر چنین می کردی و با وجود این زندگیت هنوز دشوار بود ، پس لحظه ای خواهد رسید که باید شکوه کنی . با این حال ، با احترام لب به شکوه بگشا ، همچون طفلی که به والدی شکوه می کند . اما از طلب توجه و کمک بیشتر کوتاهی مکن . خداوند هم پدر است و هم مادر . و والدین بهترین را برای فرزندشان می خواهند . ممکن است روند آموزش دشوار شود اما طلب وقفه و قدری نوازش که بهایی ندارد . اما اغراق مکن . ایوب در زمان مناسب زبان به گله گشود . تمام ثروتش به او بازگردانده شد . الافید بسیار گله کرد و خداوند دیگر به او گوش فرا نداد
+ نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط بردیا |
گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آنهمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت:ای عزیزترین، اشک تنها قطره ایست که قبل از فرود، عروج میکند، اشکهایت به من رسید و من آن را، یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم، تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان. چرا که تنها اینگونه است که میتوان تا همیشه شاد بود. گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم. آرام گفتمت ازین راه نرو که بجایی نمیرسی، تو هرگز نشنیدی و آن سنگ بزرگ فریادم بود که ای عزیزترین، از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نمیرسی. گفتم:پس چرا آنهمه درد در دلم انباشتی؟ گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی. بارها گل برایت فرستادم، گلهای زیبا از همه رنگ، کلامی نگفتی. بهترین هدایا را به تو دادم، نفهمیدی. میخواستم برایم بگویی. آخر تو بندهْ من بودی و چارهای نبود جز نذول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی. گفتم:پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد دگر بار خدای زیبایت را نشنوم، تو باز گفتی خدا، و من مشتاقتر برای شنیدن خدایی دیگر. من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی، همان بار اول شفایت میدادم. گفتم: ای مهربان ترین، دوستت دارم. گفت: ای عزیز ترین، من دوست تر دارمت.


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط بردیا |
خدایا دلم را همچون نی لبكی چوبین بر لب های خود بگذار زیبا ترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم كن چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتی هست عشق باشم من هر جا زخمی هست مرهم باشم من هر جا تردیدی هست ایمان باشم من هر جا نا امیدی هست امید باشم من ! هر جا تاریكی هست روشنایی باشم من هر جا غمی هست شاد مانی باشم من خدایا توانم ده تا دوست بدارم بی چشمداشت وبفهمم دیگران را حتی اگر نفهمند مرسی از ریحانه گل






+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط بردیا |
روزی شبلی که یکی از عرفا بود از راهی می رفت و به قبرستانی رسید . دید مردی بر سر قبری نشسته و سخت می گرید . پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت دوستم مرده است برای او می گریم شبلی گفت : چرا دوستی گرفتی که بمیرد ؟ دوستی برگزین که هرگز نمیرد
+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط بردیا |
بخاطر خدا یه کوچولو وقت بگذارید. پرشين بلاگ داره برترين وبلاگ های فارسی رو انتخاب ميکنه یک دوست خوب لطف کرده و وبلاگ منو پيشنهاد کرده ! شما هم اگه تو اين مدت از اين وبلاگ استفاده اي کردی و راضی بودی کافيه بری اينجا و آدرس وبلاگ منو به عنوان پيشنهاد خودت ثبت کنی! انتخاب شما ميتونه ۵تا وبلاگ باشه و میتونه هر 5 تا کانديدت من باشم! (البته با سپاس فراوان راستی شما فقط يه بار میتونین رأی بديد! امیدوارم این لطف و به من بکنین و منو دلگرم کنین با سپاس برادر کوچک شما (بردیا) 
)
و توجه! هر پنج گزينه بايد پر شوند!
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط بردیا |
آفتاب را دوست دارم به خاطر پیراهن ات روی طناب رخت باران را اگر می بارد بر چتر آبی تو و چون تو نماز خوانده ای بیژن نجدی
، خداپرست شده ام .
+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط بردیا |
الهی ! آنچه ما کشتیم به بر میار و آنچه ما را کشتی آفت ما از آن باز دار
+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط بردیا |
همه ما راحت حرف می زنیم ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است . اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها ، در پای عبور است . فردا که برگردی و نوشته هایت را بخوانی ، به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای ! این بحث هم فقط یک جور بهانه است ، بهانه رد شدن و قد کشیدن . این بحث نه قاعده ای دارد و نه نظمی . تنها قاعده اش نوشتن برای اوست . این روزها ، آدم ها سرشان شلوغ است . بعضی ها حوصله خدا را ندارند . حال او را نمی پرسند برایش نامه نمی نویسند ، اما تو این کار را بکن . تو حالش را بپرس . تو چیزی برایش بنویس . ساعتهایت را با او قسمت کن ، ثانیه هایت را هم . **** و اما آن کتاب آسمانی یادت هست ؟ اسمش قرآن بود . کلمه های خدا بود در دست های پیامبر . با اینکه این روزها این کلمه ها همه جا هست ولی کسی آنها را نفس نمی کشد دیگر چه بگویم که تویی و کلمه و خداوند پس برایش بنویس ... بنویس ... هر چه که باشد
، کسی با آنها زندگی نمی کند . تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن . و اما این تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو ! 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط بردیا |
خدایا! ما اگر بد کنیم، تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی ما
را خدای دیگر کجاست ؟ 
+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط بردیا |
راهی که به بهشت می رود نزدیک است ، من به آن دور دست می روم ، راهی که تنها به خدا می رسد...
+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط بردیا |