|
خدا یار من است |
|
درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟ |
موعظه هاي خداوند متعال : خداوند به حضرت موسي خطاب فرمود : من سه كار نسبت به تو مي كنم تو نيز در مقابل سه عمل انجام ده . گفت آن ها چيست ؟ فرمود : من نعمت هاي فراوان بي منت به تو داده ام , تو هم اگر به كسي چيزي دادي منت مگذار, من عذر و توبه ترا مي پذيرم هرچند نافرماني بسيار كرده باشي , تو نيز عذر جفاكاران را بپذير , من عمل فردارا امروز نخواهم , تو هم امروز روزي فردا را مخواه
+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط بردیا |
زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاه مغموم. وارد خواربارفروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و 6 بچهاش بيغذا ماندهاند. صاحب مغازه با بياعتنايي محلش نذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند درحالي كه اصرار ميكرد، گفت: آقا شما را به خدا، به محض اينكه بتوانم پول را ميآورم. مغازهدار گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آنها را ميشنيد، گفت: ببين خانم چي ميخواد،خريد خانم با من! .....خواربارفروش با اكراه گفت لازم نيست خودم ميدهم. ليست خريدت كو؟ زن گفت:اينجاست...... مغازهدار گفت ليست را بگذار روي ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر . زن با خجالت يك لحظه مكث كرد و از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد . مغازه دار باناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ها برابر نشدند. آنقدر جنس گذاشت تا اينكه آن دو كفه برابر شدند . در اين وقت صاحب مغازه با دلخوري و تعجب تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است .
كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود
(اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن)
مغازهدار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد. زن
خداحافظي كرد و رفت..... مشتري يك اسكناس باارزش به مغازهدار داد و گفت:
فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدراست …
دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كس داد و پاداش بسيارگرفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط بردیا |
تولد تولد تولدت مبارک وبلاگ خدا یار من است با لطف بیکرانش یکساله شد این جشن رو به شما خدا دوستان تبریک میگم یه چیزی هم شما بگید
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط بردیا |
کودک نجوا کرد : خدايا با من حرف بزن. مرغ دريايي آواز خواند ؛ کودک نشنيد.
سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن. رعد در آسمان پيچيد ؛ اما
کودک گوش نداد. کودک نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : بگذار ببينمت.
ستاره اي درخشيد ولي کودک توجه نکرد. کودک فرياد زد : خدايا به من
معجزه اي نشان بده. و يک زندگي متولد شد ؛ اما کودک نفهميد. کودک با
نااميدي گريست. خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايي. بنابر اين خدا
پايين آمد و کودک را لمس کرد. ولي کودک ؛ پروانه را کنار زد
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط بردیا |
كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجويي اش را آغاز كرد. اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. ما بارها در شرايطي قرار مي گيريم که بايد رها کنيم تا خدا ما را نجات دهد . شايد رها کردن يکي از سخت ترين آزمونهاي زندگي باشد ... ايمان به اينکه زندگي هرگز به ما اجازه ي سقوط و پسرفت نمي دهد اگر به آن اعتماد کنيم .........گاهي به نظر مي رسد در حال از دست دادن چيزي با ارزش هستيم و محکم به آن مي چسبيم و ميارزه مي کنيم در حالي که همه ي نشانه ها حاکي از آن است که بايد رها کنيم ......با رها کردن و بريدن طناب به نيرويي برتر فرصت مي دهيم تا به ما کمک کند و يا چيزي بهتر به
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را که به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط بردیا |