|
خدا یار من است |
|
درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟ |
کودک نجوا کرد : خدايا با من حرف بزن. مرغ دريايي آواز خواند ؛ کودک نشنيد.
سپس کودک فرياد زد : خدايا با من حرف بزن. رعد در آسمان پيچيد ؛ اما
کودک گوش نداد. کودک نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : بگذار ببينمت.
ستاره اي درخشيد ولي کودک توجه نکرد. کودک فرياد زد : خدايا به من
معجزه اي نشان بده. و يک زندگي متولد شد ؛ اما کودک نفهميد. کودک با
نااميدي گريست. خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايي. بنابر اين خدا
پايين آمد و کودک را لمس کرد. ولي کودک ؛ پروانه را کنار زد
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط بردیا |