|
خدا یار من است |
|
درکودکی چشم به راه خدا و در بزرگی ،همچون اسبی لگام گسیخته دور از خدا.براستی چرا؟ |
زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاه مغموم. وارد خواربارفروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و 6 بچهاش بيغذا ماندهاند. صاحب مغازه با بياعتنايي محلش نذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند درحالي كه اصرار ميكرد، گفت: آقا شما را به خدا، به محض اينكه بتوانم پول را ميآورم. مغازهدار گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آنها را ميشنيد، گفت: ببين خانم چي ميخواد،خريد خانم با من! .....خواربارفروش با اكراه گفت لازم نيست خودم ميدهم. ليست خريدت كو؟ زن گفت:اينجاست...... مغازهدار گفت ليست را بگذار روي ترازو و به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر . زن با خجالت يك لحظه مكث كرد و از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد . مغازه دار باناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. كفه ها برابر نشدند. آنقدر جنس گذاشت تا اينكه آن دو كفه برابر شدند . در اين وقت صاحب مغازه با دلخوري و تعجب تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است .
كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود
(اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن)
مغازهدار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد. زن
خداحافظي كرد و رفت..... مشتري يك اسكناس باارزش به مغازهدار داد و گفت:
فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدراست …
دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كس داد و پاداش بسيارگرفت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط بردیا |